
... وضعیت یاهو
... بایگانی
... دوستان
a
گل و گلدون
a
دنیایی فانتزی
a
یار همیشه تنها
a
یکی مثل تو
a
دانلود
a
دفتر فنی پاپیروس
a
من دیوونتم به خدا
a
سکوت عشق
a
بچه مثبت
a
بچه ایران
... لینكدونی
... آمار وبلاگ
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
© جابجایی
سلام دوستان .بهنامم !
هنوز می شناسید که؟ من در شنزار مهر انتظارتون رو می کشم
http://shenzaremehr.blogfa.com/
نوشته شده در یکشنبه 2 مرداد 1384 و ساعت 11:07 ق.ظ توسط : بهنام
ویرایش شده در یکشنبه 2 مرداد 1384 و ساعت 11:07 ق.ظ
© انتقال یافت
سلام این وبلاگ به این آدرس انتقال یافت
نوشته شده در دوشنبه 6 تیر 1384 و ساعت 01:06 ق.ظ توسط : مونا
ویرایش شده در - و ساعت -
© و زمین
آخرین برگ سفرنامه باران
این است
که زمین چرکین است
شفیعی کدکنی
نوشته شده در شنبه 31 اردیبهشت 1384 و ساعت 07:05 ق.ظ توسط : بهنام
ویرایش شده در - و ساعت -
©
دیدم در آن ، آیینه ی ،
چشمِ کبود ، ز گذشته ها
نقشی که با ، جان و دلم ،
پیوسته بود ، همه جا
از نگهم بخوان ، آرزوها ،
قصّه ی احظه ها ، نقشِ رویا
نقشی که با ، جان و دلم ،
پیوسته بود ، همه جا
تا ، شد آن دو چشمِ کبود ، قصّه پرداز
در ، دیدگانم شعله زد ، آرزو باز
تا ، شد آن دو چشمِ کبود ، قصّه پرداز
در ، دیدگانم شعله زد ، آرزو باز
*****
دیدم در آن ، آیینه ی ،
چشمِ کبود ، ز گذشته ها
نقشی که با ، جان و دلم ،
پیوسته بود ، همه جا
بیا چون ، دو کبوتر ،
از اینجا ، پرکشیم
بیا تا از ، شراب مهر ،
ساغر کشیم
شب بگذرد ،
روشن شود
در چشم ما
فردا ، فردا ،
رنگ دگر می گیرد
این شب ها
نوشته شده در پنجشنبه 29 اردیبهشت 1384 و ساعت 08:05 ق.ظ توسط : مونا
ویرایش شده در - و ساعت -
© در ، غروبِ بی فروغ آشنایی
در ، غروبِ بی فروغ آشنایی ،
این من و تو ، در سر راهِ جدایی
خاطراتی مانده از ،
هر شام و هر روز
سرگذشتی دارد این ،
عشقِ جگرسوز
می روی با بی قراری ،
یادی از خود ، می گذاری
می نهی ، یادی غم انگیز ،
خاطراتی ، حسرت انگیز
همرهِ آهی شررخیز
در غمِ ما، مهر ومه ، افسرده گردد ،
چهره ی شاداب گل ، پژمرده گردد
در ، غروبِ بی فروغ آشنایی ،
این من و تو ، در سر راهِ جدایی
بعد از این ما ، با جدایی آشناییم ،
با غم ، بی آشنایی ، آَشناییم
نوشته شده در پنجشنبه 29 اردیبهشت 1384 و ساعت 08:05 ق.ظ توسط : مونا
ویرایش شده در - و ساعت -
© دلم گرفت
دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار . تو این سکوت
چه بی صدا . نفس نفس
از این نامهربونی ها
دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی
یه روز دستاتو می گیرم
تو این شب گریه می تونی
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد همخونه
چی میشه عاشقم باشی
دوباره من دوباره تو
دوباره عشق دوباره ما
دو هم نفس دو هم زبون
دو همسفر دو همصدا
تو ای پایان تنهایی
پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز
بهار باور من باش
بذار با مشرق چشمات
شبم روشنترین باشه
میخوام آیینه خونه
با چشمات همنشین باشه
دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار تو این سکوت
چه بی صدا نفس نفس
؛ اهورا ایمان ؛
نوشته شده در سه شنبه 27 اردیبهشت 1384 و ساعت 10:05 ق.ظ توسط : مونا
ویرایش شده در - و ساعت -
© رهگذر
باز یه غروب آشنا
رو سایه های بی صدا
باز یه غریب رهگذر
نمی دونه میره کجا
راهی به فردا نداره
پنجره رو کم میاره ...
نوشته شده در سه شنبه 27 اردیبهشت 1384 و ساعت 10:05 ق.ظ توسط : مونا
ویرایش شده در - و ساعت -
© ...!؟
چشم هایم را شبی خوش بستم و از ظن خویش
من به دیدار غروب پرداختم
صبح
اما
جای پای دختر آفتاب را
روی قلب و سینه خود یافتم
دختر آفتاب نورم داده بود
سینه ی پر درد من را گرد اعلا داده بود
پیش چشمان سکوت و مرگ مهر
چند زمانی او نوای مشرق نو داده بود
آن زمان ناگه
من پریدم زود از بستر برون
که غروب دختر آفتاب زجرم داده بود
که دروغش طعنه سارم کرده بود
من در آن دم هر زمان یک سایه ای میبایدم
حال آنکه دختر زیبای خورشید مرا
دل بسی ، در هوای نور ماه افتاده بود
و از آن خاطره ی شیرین تلخ
و از آن رویای سبز پر ز نیلوفر
مرا
ماند این و بس
که شاید
آن زمان و آن شب از خلق خدا
آن همه عشق و همه رویای ما
لاجرم دنیا ز ره افتاده بود
حال باید چه؟
حال باید خود بدین آگه شوم
هرگزم من بر یکی دخت از زمین و آسمان
که نمی بایست
هیچ
هرگز سینه را
در گروی عشق نا اهل
وا دهم ... !
نوشته شده در دوشنبه 26 اردیبهشت 1384 و ساعت 10:05 ق.ظ توسط : بهنام
ویرایش شده در - و ساعت -
© فرار از غم
دلم ازغصه می گیرد
چشَم از زخمه می گرید
لبم از گریه می خندد
تنم از خنده می سوزد
وجودم را سراسر اشک می گیرد
و روحم دوش می گیرد
که جانم را بیاساید
که ذهنم را بگوراند
که قلبم را بپوشاند و ذهنم را بروفاند
چه خوب است که دلم از غصه سرشار است
که ذهنم را برویاند ، که شوقم را بجوشاند و مرگم را بسوزاند
نوشته شده در سه شنبه 13 اردیبهشت 1384 و ساعت 10:05 ق.ظ توسط : بهنام
ویرایش شده در - و ساعت -
©
سلام عاشق ترین تنها ، سلام تنهاترین عاشق
همیشه عاشق و معشوق به جز رفتن برای عشق و دنیاشون چه دارند؟
هیچ؟
اگر با یک سخن دنیا گلستان بود... چرا عشق ؟ چرا مجنون؟
اگر رفتن نداشت سودی ، چرا مجنون با عشق هزار ساله فراری شد ؟
چرا فرهاد با یک کوه تنها شد ؟
همیشه عشق ، صادق نیست
پرپرواز سالم نیست
نوشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت 1384 و ساعت 09:05 ق.ظ توسط : بهنام
ویرایش شده در - و ساعت -
©
عیب جویی از دیگران ،فراموش کردن عیب های خویشتن است
نوشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت 1384 و ساعت 07:05 ق.ظ توسط : بهنام
ویرایش شده در - و ساعت -
©
مشکل ما اینه که همیشه فکر کردیم عاشقیم در حالی که فقط دوست داریم
وگرنه هیچ وقت کوتاه نمی آمدیم
نوشته شده در شنبه 10 اردیبهشت 1384 و ساعت 08:04 ق.ظ توسط : بهنام
ویرایش شده در - و ساعت -